سکوت سرشار از ناگفته هاست
مارگوت بیکل ... ترجمه شاملو
دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
.
.
.
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
.سخن بگوییم
.
.
.
گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
.
.
.
از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد
.
.
.
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
!که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد
.
.
.
چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
.
.
.
از پای منشین
... آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری
.
.
.
پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
... استواری امن زمین را زیر پای خویش
.
.
.
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
!به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
... در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه
.
.
.
هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر
.
.
.
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
!و به تو
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید
.
.
.
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من
.
.
.
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است
.
.
.
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت
.
.
.
به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم
و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود
.
.
.
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
!فریاد می کشم که ترکم گفتند
:چرا از خود نمی پرسم
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟
!آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود
.
.
.
بی اعتمادی دری است
خودستایی چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش تنفس می کنیم
.
.
.
تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشاییم
.
.
.
بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست
!راهی به جز اینم نیست
.
.
.
.سکوتم سرشار از ناگفته هاست
.
.
.
[0]
comments (2943 views) |
[0]
Trackbacks
[0]
Pingbacks
هم بستر
از بسترش خزید ،
به نیمه های خالی بین دو روز .
در بسترش بجای ماند ،
گرمای تند و ناکامل جنین .
وز بسترش تنیده شد ، خاموش .
تنیده شد خاموش ، تنیده شد .
بر سنگینی کرخت کسالتی معطوف .
عریانی خیالک فرصتهای خودفریب .
گرمای بی حقیقت شبهای پردروغ .
بستر خموش ،
این اتاق غریب .
مردی میان در.
گسترده دربرش ، اندام دیگری
دودی فراز مرد ، شبخواب شاهدی را کور می کند .
حزنی ،
میان تک فرصتی ندیم .
بر ذره ذره مرطوب این دوجسم ،
ادغام می شود .
جولانگه سکوت ،
از این لحظه تا به صبح ،
تکرار می شود .
در بین این خیال ،
زن ،
خوابیده ، منتظر ،
با حالتی دو رو ،
از سالگرد مرگ خود با عشق نطق می کند .
[21]
comments (1086 views) |
[0]
Trackbacks
[0]
Pingbacks
شب
شب ، لنگرش را سخت تر برکوفته
شانه هایش را به غم آموخته
شب ، بسترش را با طمع آویخته
ترس ره دزدان به جانها ریخته
شب ، سکوتش پر ، سراشیبیش کور
زندگان را خفته و دعوت به گور
شب ، سیاه از جوهر ارواح ناآرام مست
هر سپاهش در کمین خلعت مهتاب جست
شب ، هراس طفلکی در بسترش آجین شده
یا ز رسم یک خیانت ، حجله ای آذین شده
شب ، غنود خنجری در دست یک مشکوک دل
منتظر تا برزند فرجام صد خاموش دل
روزگاران را به شب آن هستیش ارقام شد
ندفه خورشید را در لحظه اش ادغام شد
شب همان شب بود و من شبگرد هر روز و شبی
روز ، از شب زاده و شب زاده از همچون منی
[23]
comments (2534 views) |
[0]
Trackbacks
[0]
Pingbacks
سلامم کن
ای مرگ سلامم کن .
وزین کابوس طولانی رهایم کن .
گرت روزی مرا بوسیده می خواهی .
همین امروز بر خود اختیارم کن .
کنون گمشوده مردی پرزیان استم .
خروشان ، بی زبان ، بی اختیار استم .
اگر در جستجوی بی رهان هستی .
منم آن بی ره بی سرزبان استم .
مرا ای مرگ امروزت به بزمم دار .
همین امروز دم از بازم بر دار .
که بزمت گر نباشد دعوتی بر من .
دعاوی می کنند از دست تو بیداد .
تو هم از خود نمی پرسی چه تکراریست جان چیدن .
به دستت آن همه اموات بر چیدن .
که من هر صبح می روبم روانم را .
ولی شب آن نفس بر جسم پیچیدن .
توهم دیگر ز حال ما نمی پرسی .
ز احوال فرو دستان نمی پرسی .
تو هم دیگر نمی بینی مراد مرگ جویان را .
گرت تعویق می جویی ، ز تصمیمم نمی پرسی .
[21]
comments (959 views) |
[0]
Trackbacks
[0]
Pingbacks
تهی از شعر
ذهن من از شعر خالی است .
ذهن من مرداب الفاظ است .
صورتم از نقش توخالی .
فرصتم تنگ و به اتمام است .
شعر من نظمش به بازی می کشد اندیشه خود را .
چشم من مغلوب هر هذیان سرابی می شود گاهی .
روح من مصدوم و بیماری است سرگردان .
خاطرم مغضوب هر سفله دهانی می شود گاهی .
شعر من از فرط بی رنگی به خاطر می کشد دیرینه این افسانه خود را .
دست من بیهوده می کاود میان برزخ پر رنج هر معنا .
شعر من فریاد انکاری است بی پایان .
نظم او ناخوانده شکوا می زند بر ندفه پر زخم هر معنا .
[11]
comments (942 views) |
[0]
Trackbacks
[0]
Pingbacks